چهل درجه
زنده ایم، با چهل درجه تب

استاد محمد رضا ترکی

آن سوی نخلها پُر سرباز دشمن است

این شهر ِ در محاصره، شهر تو و من است

 

دشمن نفوذ کرده و این شهر بی پناه

اینک به زیر چکمهّ ناپاک دشمن است

 

دریاقلی! رکاب بزن، یا علی بگو

چشم انتظار همت تو دین و میهن است

 

ای مرد اهل درد، بنازم به غیرتت

این خانه ها هنوز پر از کودک و زن است

 

فردا - اگر درنگ کنی- کوچه های شهر

میدان جنگ تن به تن و تانک با تن است

 

از راه اگر بمانی و روشن شود هوا

تکلیف شهر خاطره های تو  روشن است!

 

دریاقلی! رکاب بزن گرچه سهم تو

از این دیار، ترکش و یک مشت آهن است

 

دریاقلی! به وسعت دریاست نام تو

تاریخ در تلفظ نام تو الکن است

 

هی مرد ِ مرد از نفس افتاده ای مگر؟!

همپای مرگ، کار تو امشب دویدن است

 

چون موجها به دامن ساحل نمی خزی

دریایی و طریقت  دریا تپیدن است

[ ۱۳٩٠/۸/٢۳ ] [ ۸:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مرتضی درخشان ] [ نظرات () ]

سبکبالان خرامیدند و رفتند

مرا بیچاره نامیدند و رفتند

 

سواران لحظه ای تمکین نکردند

ترحم بر من مسکین نکردند

 

سواران از سر نعشم گذشتند

فغانها کردند و برنگشتند

 

اسیر و زخمی و بی دست و پا من

رفیقان این چه سودا بود با من؟

 

رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟

جوانمردان جوانمردی کجا رفت؟

 

مرا این پشت مگذارید بی تاب

گناهم چیست پایم بود در خواب

 

اگر دیر آمدم مجروح بودم

اسیر غبض و بند روح بودم

 

در باغ شهادت را نبندید

به ما بیچارگان زآن سو نخندید

 

رفیقانم دعا کردند و رفتند

مرا زخمی رها کردند و رفتند

 

رها کردند در زندان بمانم

دعا کردند سرگردان بمانم

 

شهادت نردبان آسمان بود

شهادت آسمان را نردبان بود

 

چرا برداشتند این نردبان را؟

چرا بستند راه آسمان را؟

 

مرا پایی به دست نردبان بود

مرا دستی به بام آسمان بود

 

شهید تو بالا رفته ای من در زمینم

برادر رو سیاهم شرمگینم

 

مرا اسب سپیدی بود روزی

شهادت را امیدی بود روزی

 

در این اطراف دوش ای دل تو بودی

نگهبان دیشب غافل تو بودی

 

بگو اسب سپیدم را که دزدید

امیدم را امیدم را که دزدید

 

مرا اسب چموشی بود روزی

شهادت می فروشی بود روزی

 

شبی چون باد بر یالش خزیدم

به سوی خانه ساقی دویدم

 

چهل شب راه را بی وقفه راندم

چهل تصویر ساقی نامه خواندم

 

ببین ای دل چقدر این قصر زیباست

گمانم خانه ساقی همین جاست

 

دلم تا دست بر دامان در زد

دو دستی سنگ شیون را به سر زد

 

امیدم مشت نومیدی به در کوفت

نگاهم قفل در میخ غدر کوفت

 

چه درد است این که در فصل اقاقی

به روی عاشقان در بسته ساقی

 

بر این در وای من قفلی لجوج است

بجوش ای اشک هنگام خروج است

 

در میخانه را گیرم که بستند

کلیدش را چرا یا رب شکستند؟

 

من آخر طاقت ماندن ندارم

خدایا تاب جان کندن ندارم

 

دلم تا چند یا رب خسته باشد؟

در لطف تو تا کی بسته باشد؟

 

بیا باز امشب ای دل در بکوبیم

بیا این بار محکمتر بکوبیم

 

مکوب ای دل به تلخی دست بر دست

در این قصر بلور آخر کسی هست

 

بکوب ای دل که این جا قصر نور است

بکوب ای دل مرا شرم حضور است

 

بکوب ای دل که غفار است یارم

من از کوبیدن در شرم دارم

 

بکوب ای دل که جای شک و ضن نیست

مرا هرچند روی در زدن نیست

 

کریمان گر چه ستار العیوبند

گدایانی که محجوبند خوبند

 

بکوب ای دل مشو نومید از این در

بکوب ای دل هزاران بار دیگر

دلا پیش آی تا داغت بگویم

بگوشت قصه ای شیرین بگویم

 

برون آیی اگر از حفرهء ناز

برویت می گشایم سفرهء راز

 

نمیدانم بگویم یا نگویم

دلا بگذار تا حالا نگویم

 

ببخش ای خوب امشب نا توانم

خطا در رفته از دست زبانم

 

لطیفا رحمت آور من ضعیفم

قویتر از من است امشب حریفم

 

شبی ترک محبت گفته بودم

میان دره شب خفته بودم

 

نی ام از ناله شیرین تهی بود

سرم بر خاک طاقت سر نمی سود

 

زبانم حرف با حرفی نمیزد

سکوتم ظرف بر ظرفی نمیزد

 

نگاهم خار در جایی نمی کوفت

به چشمم اشک غم پایی نمی کوفت

 

دلم در سینه قفلی بود محکم

کلیدش بود در دریاچه غم

 

امیدم گرد امیدی نمی گشت

شبم دنبال خورشیدی نمی گشت

 

حبیبم قاصدی از پی فرستاد

پیامی با بلوری می فرستاد

 

که میدانم تو را شرم حضور است

مشو نومید اینجا قصر نور است

 

الا ای عاشق اندوهگینم

نمی خواهم تو را غمگین ببینم

 

اگر آه تو از جنس نیاز است

در باغ شهادت باز باز است

 

نمیدانم که در سر این چه سوداست

همین اندازه می دانم که زیباست

 

خداوندا چه درد است این چه درد است

که فولاد دلم را آب کرد است

 

مرا ای دوست شرم بندگی کشت

چه لطف است این مرا شرمندگی کشت

[ ۱۳٩٠/٧/٢۳ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مرتضی درخشان ] [ نظرات () ]

عباس‌ احمدی

خواب دیدی شبی که جلادان فرش‌ دارالخلافه‌ات کردند

گردنت را زدند با ساتور به شهیدان اضافه‌ات کردند

 

می‌خروشیدی: اینکه می‌بینید شیمیایی است، مومیایی نیست

نه! ابوالهولها نفهمیدند، متهم به خرافه‌ات کردند

 

چارده سال می‌شود ... یا نه! چارده قرن، سخت می‌گذرد

بی‌قراری مکن، خبر دارم سرفه‌ها هم کلافه‌ات کردند

 

زخم و کپسولهای اکسیژن، چه می‌آید به صورتت مؤمن!

تو بدانی اگر که تاولها، چقدر خوش‌قیافه‌ات کردند

 

شهرها برج مست می‌سازند، بُرجها بُت‌پرست می‌سازند

شرق ما حیف، غرب وحشی شد، محو در دودِ کافه‌ات کردند

 

فکر بال تو را نمی‌کردند، روح ترخیص می‌شد از بدنت

و تو بالای تخت می‌دیدی کفنت را ملافه‌ات کردند

 

جا ندارند در هبوط خزه سروها ـ جمله‌های معترضه ـ

زود رفتی به حاشیه ‌ای متن زود حرف اضافه‌ات کردند

[ ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مرتضی درخشان ] [ نظرات () ]

دسته گل ها دسته دسته  می روند از یادها

گریه کن ای آسمان در مرگ طوفان زادها

 

سخت گمنامید اما ای شقایق سیرتان

کیسه می دوزند با نام شما شیادها

 

با شما هستم که فردا کاسه ی سرهایتان

خشت می گردد برای عافیت آبادها

 

غیر تکرار غریبی،هان چه معنا می کنید

غربت خورشید را در آخرین خردادها؛

 

با تمام خویش نالیدم چو ابری بی قرار

گفتم ای باران که می کوبی به طبل بادها

 

هان! بکوب اما به آن عاشق ترین عاشق بگو!

زنده ای، ای زنده تر از زندگی در یادها

 

مثل دریا ناله سر کن در شب طوفان و موج

هیچ چیز از ما نمی ماند مگر فریادها

[ ۱۳٩٠/٦/٢۱ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مرتضی درخشان ] [ نظرات () ]

ابوالفضل سپهر

اتل متل یه بابا

دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه مادر

یه مادر فداکار

 

اتل متل بچه ها

که اونارو دوست دارن

آخه غیر اون دوتا

هیچ کسی رو ندارن

 

مامان بابا رو می خواد

بابا عاشق اونه

به غیر بعضی وقتا

بابا چه مهربونه

 

وقتی که از درد سر

دست می ذاره رو گیجگاش

اون بابای مهربون

فحش می ده به بچه هاش

 

همون وقتی که هرچی

جلوش باشه می شکنه

همون وقتی که هرکی

پیشش باشه می زنه

 

غیر خدا و مادر

هیچ کسی رو نداره

اون وقتی که باباجون

موجی می شه دوباره

 

دویدم و دویدم

سر کوچه رسیدم

بند دلم پاره شد

از اون چیزی که دیدم

 

بابام میون کوچه

افتاده بود رو زمین

مامان هوار می زد

شوهرمو بگیرین

 

مامان با شیون و داد

می زد توی صورتش

قسم می داد بابارو

به فاطمه ، به جدش

 

تو رو خدا مرتضی

زشته میون کوچه

بچه داره می بینه

تو رو به جون بچه

 

بابا رو دوره کردن

بچه های محله

بابا یهو دوید و

زد تو دیوار با کله

 

هی تند و تند سرش رو

بابام می زد تو دیوار

قسم می داد حاجی رو

حاجی گوشی رو بردار

 

نعره های بابا جون

یهو پیچید تو گوشم

الو الو کربلا

جواب بده به گوشم

 

مامان دوید و از پشت

گرفت سر بابا رو

بابا با گریه می گفت

کشتند بچه هارو

 

بعد مامانو هلش داد

خودش خوابید رو زمین

گفت که مواظب باشین

خمپاره زد، بخوابین

 

الو الو کربلا

پس نخودا چی شدن؟

کمک می خوایم حاجی جون

بچه ها قیچی شدن

 

تو سینه و سرش زد

هی سرشو تکون داد

رو به تماشاچیا

چشاشو بست و جون داد

 

بعضی تماشا کردن

بعضی فقط خندیدن

اونایی که از بابام

فقط امروزو دیدن

 

سوی بابا دویدم

بالا سرش رسیدم

از درد غربت اون

هی به خودم پیچیدم

 

درد غربت بابا

غنیمت نبرده

شرافت و خون دل

نشونه های مرده

 

ای اونایی که امروز

دارین بهش می خندین

برای خنده هاتون

دردشو می پسندین

 

امروزشو نبینین

بابام یه قهرمونه

یه روز به هم می رسیم

بازی داره زمونه

 

موج بابام کلیده

قفل در بهشته

درو کنه هر کسی

هر چیزی رو که کشته

 

یه روز پشیمون می شین

که دیگه خیلی دیره

گریه های مادرم

یقه تونو می گیره

 

بالا رفتیم ماسته

پایین اومدیم دروغه

مرگ و معاد و عقبی

کی میگه که دروغه؟

[ ۱۳٩٠/٦/۱٢ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مرتضی درخشان ] [ نظرات () ]

محمدحسین جعفریان 

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

 

عده‌ای « حسن‌القضا » را دیده‌اند

عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند

 

بزدلانی کز هراس ابتر شدند

از بسیجیها بسیجی‌تر شدند

 

آی، بی‌جانها ! دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

 

تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش، رقص مرگ را

 

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست

بین ابروها رد قناصه چیست

 

تو چه می‌دانی سقوط « پاوه » را

« باکری » را « باقری » را « کاوه » را

 

هیچ می‌دانی « مریوان » چیست؟ هان !

هیچ می‌دانی که « چمران » کیست؟ هان !

 

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست

هیچ می‌دانی « دوعیجی » در کجاست؟

 

این صدای بوستانی پرپر است

این زبان سرخ نسلی بی‌سر است

 

تو چه می‌دانی که جای ما کجاست

تو چه می‌دانی خدای ما کجاست

 

با همانهایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

 

با همانها کز هوس آویختند

زهر در جام خمینی ریختند

 

پای خندقها احد را ساختند

خون‌فروشی کرده خود را ساختند

 

باش تا یادی از آن دیرین کنیم

تلخ آن ابریق را شیرین کنیم

 

با خمینی جلوه ما دیگر است

او هزاران روح در یک پیکر است

 

ما زشور عاشقی آکنده‌ایم

ما به گرمای خمینی زنده‌ایم

 

گرچه در رنجیم، در بندیم ما

زیر پای او دماوندیم ما

 

سینه پرآهیم، اما آهنی

نسل یوسفهای بی‌پیراهنیم

 

ما از این بحریم، پاروها کجاست؟

این نشان ! پس نوش داروها کجاست؟

 

ای بسیجیها زمان را باد برد

تیشه‌ها را آخرین فرهاد برد

 

من غرور آخرین پروانه‌ام

با تمام دردها هم خانه‌ام

 

ای عبور لحظه‌ها دیگر شوید !

ای تمام نخلها بی‌سر شوید !

 

ای غروب خاک را آموخته !

چفیه‌ها ! ای چفیه‌های سوخته !

 

این زمین ! ای رملها، ای ماسه‌ها

ای تگرگ تق‌تق قناصه‌ها

 

جمعی از ما بارها سر داده‌ایم

عده ای از ما برادر داده‌ایم

 

ما از آتشپاره‌ها پر ساختیم

در دهان مرگ سنگر ساختیم

 

زنده‌های کمتر از مردارها !

با شما هستم، غنیمت‌خوارها !

 

بذر هفتاد و دو آفت در شما

بردگان سکه ! لعنت بر شما

 

بار دنیا کاسه خمر شماست

باز هم شیطان اولی‌الامر شماست

 

با همانهایم که بعد از آن ولی

شوکران کردند در کام علی

 

باز آیا استخوانی در گلوست؟

باز آیا خار در چشمان اوست؟

 

ای شکوه رفته امشب بازگرد !

این سکوت مرده را در هم نورد

 

از نسیم شادی یاران بگو !

از « شکست حصر آبادان » بگو !

 

از شکستن از گسستن از یقین

از شکوه فتح در « فتح‌المبین »

 

از « شلمچه »، « فاو » از « بستان » بگو

ای شکوه رفته ! از « مهران » بگو !

 

از همانهایی کهسر بر در زدند

روی فرش خون خود پرپر زدند

 

پهلوانانی که سهرابی شدند

از پلنگانی که مهتابی شدند

 

ای جماعت ! جنگ یک آیینه است

هفته تاریخ را آدینه است

 

لحظه ای از این همیشه بگذرید

اندر این آیینه خود را بنگرید.

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ٥:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مرتضی درخشان ] [ نظرات () ]

سید حسن حسینی

شاهد مرگ غمانگیز بهارم چه کنم

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

 

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم

 

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته این ایل و تبارم چه کنم

 

من کزین فاصله غارت شده چشم توام

چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم

 

یک به یک با مژههایت دل من مشغول است

میلههای قفسم را نشمارم چه کنم

[ ۱۳٩٠/٥/٢۸ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مرتضی درخشان ] [ نظرات () ]

اصغر عظیمی مهر

 چندیست جان به حجم تنت جا نمی شود

هِی سرفه می کنی نفست وا نمی شود

 

بر گُر گرفتن تو نسیمی بر آتش است

اکسیژنی که در نفست جا نمی شود

 

گرگی گرسنه در ریه ات زوزه می کشد

تعبیر خواب گرگ به رویا نمی شود

 

دکتر که عکس های تو را دیده بود گفت :

این زخم کهنه است ؛ مداوا نمی شود

 

در شهر مدتیست که در پیش پای تو

دیگر به احترام کسی پا نمی شود

 

این پرده های کرکره چون پلک پنجره

چندیست سمت آمدنت وا نمی شود

 

طعنه زده به دختر تو همکلاسی اش :

این سرفه ها برای تو بابا نمی شود

 

امواج سینه ی تو به من یاد داده است

دریا بدون موج که دریا نمی شود

 

دریای بیقرار! تو اسطوره نیستی!!

اسطوره با مبالغه افسانه می شود

 

جایی که عقل مانع پرواز آدمی ست

عاقل تر آن کسی ست که دیوانه می شود

 

پروانه از شراره ی آتش به هیچ وجه

"پروا" نکرده است که پروانه می شود

 

من با تو سوختم که بدانم چه می کشی

« احساس سوختن به تماشا نمی شود»

[ ۱۳٩٠/٥/۱٢ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مرتضی درخشان ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب